تبليغاتX
شعر تر
كي شعر تر انگيزد....

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار

.........

 

شعر مذکور از شاعر نامی فریدون مشیری است که صدای شجریان آن را شیوا و زیبا نموده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:24  توسط پدر مهشيد  | 

سلا بر هوچي بيچاره و مسلك آواره!

سخني دارم با شما دو نادان كه هميشه خدا بي درمان چون مرغي سركنده دايم اين سو و آن سو مي خزيد و هر روز در مسلكي و دنبال هوچي گري و تشويش اذهانيد. گوش كرتان را باز كنيد كه خوب راه و چاه را حاليتان كنم. بي چاره ها به جاي آنكه مثل ايرج زمين خدا را بخريد و نانش كنيد و بخوريد كار و بارتان را به كنار نهاده ايد و دايم حرف نشخوار مي كنيد . مگر آن شعر معروف بخز در لاكت اي حيوان را از شاعر كيفور كيفر نديده اخوان ثالث عليه الرحمه نشنيده ايد ؟شما را چه كه در سرزمين شلمزار حاكمش غير دموكراتيك است كه شال سبزي دائم در گريبان داريد كه راي من چه شد. مگر راي شما دو موجود بي ارزش چه ارزشي دارد كه خود را بر تمام آلم و عادم!قيم فرض نموده ايد. همين روزهاست كه شما را هم به جرم تشويش اذهان و به خاطر سخن پراكني هاي اهمگانه تان! گوش مالي دهم و آنچه را كه در تمام سالهاي عمر بي بركتتان نياموخته ايد يك شب با يك گفتمان ويژه حاليتان كنم تا خود بدانيد كه كجاي كار بوده ايد وبه هم مسلكان هوچي گر خودتان با زبان روزه سادگانه!بفهمانيد كه فكرشان تومني كه سهل است يك شاهي هم نمي ارزد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سواد نويسنده كم است بدينوسيله كلمات صادقانه ، عالم و آدم و احمقانه اصلاح مي گردد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:42  توسط پدر مهشيد  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:51  توسط پدر مهشيد  | 

آسمان بی هوای حوصله

بازهم رنگ پریشانی گرفت

 بازهم احساس پوچی حیات

در درون شعر من جانی گرفت

 

خسته ام بی رنگ و عریانم ز رنگ

خسته از عاشق صفتهای زرنگ

 خسته از شادابی لبخندها

آری آن لبخندهای رنگ رنگ

 

هان ای همراه راه نیمه ره

سایه ات را زود بر گیر از سرم

من دگر از دوستیّت فارغم

مصرع بالاست حرف آخرم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:3  توسط پدر مهشيد  | 

همه چيز از يك روز بد شگون آغاز شد كه بايرام پا را كرد در يك كفش، كه الا و بالله بايد يك انجمن صنفي تاسيس  كنيم . هرچه نصيحتش كرديم و شماتت، كه آخر آتش به جان گرفته ي ذليل مرده، تو ديگر بايد به فكر زار و زندگي و زن و بچه و هزار برنامه ي ديگر باشي، تو را چه به انجمن، در كتش نرفت كه نرفت. چه مي شد كرد همه ي ما بوديم و اين بايرام که نمی توانستی جواب سر بالا به او بدهی و به هیچ وجه من الوجوه او را -به قول امروزی ها -بپیچانی.لذا يك سري از دوستان را که همه سرشان براي اين جور برنامه درد مي كرد دور هم آورديم . روز سيزدهم ماه بود و ابتداي جلسه با سخنراني جناب بايرام كه اتفاقاً سرما هم خورده بود آغاز شد : «دوستال همه ي با ايلجا جبع شده ايم تا به اتفاق هم يك الجبن سياسي ، اجتباعي و فرهلگي را تاسيس كليب . هدف از تاسيس ايل الجبن بيان خواسته ها و در يك كلاب دست يافتل به خواسته هاي قالولبند صلف محترب ...»* كه عطسه اي مهيب امانش را بريد و بعد از غرشي عجيب در ميان دستمالش كه حكايت از عمق فاجعه داشت و وجوهاتي سرخي و سياهي ادامه داد« هم قطاران بحترب، با عرض بعذرت، چول بنده سرباي سختي خورده اب ، از دوست عزيزب  جناب بي لياز بي خواهب توضيحات لازب را ايراد فرمايند»

و مثل هميشه دست ما را كرد توي پوست گردو.بنده هم با توجه به حب رياستي كه داشت خفه ام مي كرد ، از خدا خواسته شروع كردم به آسمان و ريسمان بافتن كه«انجمن هاي صنفي رابط بين اصناف و دولتمردانند و اصناف از داشتن انجمن ناگزيرند انجمن تمرين دموكراسي است و انجمنها از شاخصهاي توسعه يافتگي كشور ها محسوب مي شوند . انجمن اِل است انجمن بِل است . خلاصه سرتان را درد نياورم جامعه شناسي را از قلم نينداختم كه به حرفش استناد نكنم و حديثي نماند كه در اهميت انجمن با تمام بي چشم و رويي جعل نكنم و از دهانهاي نيمه باز و چشمهاي گله گشاد هم قطاران فهميدم كه كارم را درست و حسابي و شسته رفته، انجام داده ام و وقتي انبوه كف و سوت بدرقه ي آخرين جمله ام شد ديگر هيچ جاي شك و شبهه اي برايم نماند .

يداله كه از آن انسانهاي مخلص روزگار بود به محض اينكه صلوات هشتادم را تمام كرد دستي به محاسنش برد و با لحني كه حكايت از آن داشت كه سعي دارد تا برخي حروف را از مخرج تلفظ كند گفت: « برادران البته آنچه كه برادران(اشاره به من و بایرام کرد) فرمودند كاملاً متين ، اما به نظرتان بهتر نيست كمي تامل كنيم و اكناف و چند و چون كار را بسنجيم مخصوصاً اينكه امروز سيزدهم برج است و ...»

كه بايرام پابرهنه دويد وسط حرفش :«ببيل يدالله قرار باشه از اول بخواي با اين بوش دووندن و چوب لاي چرخ گذاشتل ...» كه عطسه اي ديگر كرد و حرفش ناتمام ماند و يداله هم با لحني آمرانه و پيروزمندانه و با لبخندي موزيانه و همان متانت كاذب هميشگي گفت:« عرض نكردم ديديد كه صبر هم آمد .»و با چرخش دانه ي تسبيح ادامه ي صلواتش را از سر گرفت.

دعوا داشت بالا مي گرفت . ترسيدم بايرام و يداله اوضاع را متشنج كنندو هر آنچه رشته بودم را پنبه، لهذا زود پا در مياني كردم و گفتم: «اي آقا ، اي برادر ، بر شيطون بد لعنت بفرستيد و اين دعوا و سرهم پريدنها را بگذاريد كنار كه قباحت دارد . آخر بندگان مؤمن خدا وقتي گفتگوي مسالمت آميز هست انسان خودش را درگير دعوا و زبانم لال زد و خورد مي كند؟دیگر عصر عصر ارتباطات جمعی و به قول مک لوهان دهکده ی جهانی است آن وقت شما دارید بابت یک بحث ساده که به راحتی حل شدنی است سر و کول هم می پرید مگر نمی دانید که گرهی را که به دست باز شدنی است نباید با دندان بازکرد می خواهید بهانه دست بیگانه و عواملش دهید؟ بسم الله این میدان کار زار و ما هم تماشاچیانتان، بفرمایید بفرمایید بزنید سر و کله هم بشکنید تا هم خود آسوده گردید و هم آتش به جان و خانه و خاندان ما بی افکنید. » خودم هم نفهميدم چه گفتم اما چنان با آب و تاب و آتشين گفتم كه كارگر افتاد و شماتت اطرافيان را نيز  بر علیه بایرام و یداله در پي داشت و علي القاعده دوباره آرامش برقرار شد .

سرتان را درد ندهم ، بالاخره و با شور و هيجاني كه ايجاد  شد و هزار رقم دوز و كلك  كه سوار كرديم خود را در قالب رياست انجمني «بايرام » نام چپاندم و همه چيز عجالتاً ‌‌‌‌‌‌همه چيز به خوبي و خوشي پايان يافت. انجمن را انجمني پلورال معرفي نموديم كه هر كس با هر مسلك و طرز تفكري آزادانه مي توانست در آن عضو شود . همه ي اعضا برابر بودند و هيچ كس را بر كس ديگري حقي نبود . رئيس جلسه فقط نقش رهبر و هدايت كننده و تنها كسي كه بيشتر مسئوليتها به عهده اش بود مطرح شد . خلاصه انجمن نمونه كوچك يك جامعه اشتراكي بود حق عضويت هم مبلغ ناچيزي وضع شد تا فقير و غني بتوانند در آن عضو شوند . به هر حال شاد و شنگول رفتيم تا مجوزي اخذ نماييم .

چشمتان روز بد نبيند به محض اينكه مانيفست انجمن از نظر آقايان گذشت تازه فهميديم كه يك من ماست چقدر كره مي دهد. در درجه اول به خاطر اسم انجمن، ما را متهم كردند كه به نوعي تفكر پان تركيسم دچاريم و از طرفي درصدد هستيم تا ماركسيسم و جامعه اشتراكي مورد نظرش را در جامعه پياده كنيم و به راحتي آب خوردن شديم ماركسيست و توده ای و چه می دانم هزار کوفت و زهر ماری از این قبیل. همينطور جرم و جنايت بود كه به آن محكوم مي شديم و چيزي نمانده بود كه به رانت خواري و سوء استفاده از افكار عمومي و اقدام علیه امنیت ملی و ... محكوم شويم و با يك حساب سر انگشتي دريافتم كه مبالغي حبس و اعدام و وجوهاتي شلاق و جريمه انتظارمان را مي كشد لذا رندي كرده به هزار جور دوز و كلك  و فغان و التماسي كه بود متوسل شديم تا از اين مهلكه جان سالم به در برديم. تازه ياد حرفهاي خدا نيامرز يداله افتاده ام که از همان اول کار گوشزد کرد که نباید عجول باشیم و جوانب کار  را بسنجیم تازه کم کم دارد باورم می شود که روز سیزدهم و عدد سیزده اصولا مثل قیافه انکر و منکر بایرام نحس است و اگر کسی در جایی از این کره زمین عطسه ای فرمود یادم باشد که درنگی نموده و سپس به کار مشغول شوم که این گونه یاد گذشته آزارم ندهد و این بود پایان  تاسيس يك انجمن صنفي .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:38  توسط پدر مهشيد  | 

 

 

یاد  دارم که شبی دل خسته و بی حوصله اندر قطاری خواب را بر مطالعه روزنامه های بی حساب و خواندن کتاب، ارجح دانسته و خواستم که چشمی بر هم گذارم. شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره بر آورد و راه wc در پیش گرفت . اندیشناک شدم که نعره برای چه بود ؟ مگر این عمل (گلاب به رویتان دست به آب رفتن را عرض می کنم) را حظی در کار است و یا سختی و مشقتی با اوست که اینچنین نعره نیاز داشته باشد و یا مگر احتیاج به خود نمایی و عرض اندامی دارد که این گونه چون یلان معرکه گیر فریادی مهیب بر آن لازم افتد. در همین آشفتگی فکری چونان خری که در گل بماند، اسیر بودم که آن بنده مفلوک خداوند، با ظاهری بی حال و حالی نزار و رنگ پریده و گریبان دریده ،چونان درویشانی که هفت شبانه روز از آب و غذا محروم مانده باشند از آن مکان بیرون خزید و راه افتاد تا در کنار ما آرام گیرد اما چشمتان روز بد نبیند ، هنوز چند قدم بیشتر بر نداشته بود که نعره ای دوباره چون یلان و نه به مثابه درویشان از خود سر داد و دست روی شکم مبارک، بسان برق و باد بر جایگاه اولیه اش بازگشت.

شگفتی عظیم باز مرا در بر گرفت که یا حق این چون است و آن چون؟دمی چون درویشان پریشان و دمی چون رودی جوشان و خروشان؟همین گونه که انگشت حیرت بر دندان گرفته و در کار این جهان و مردمان دون و گونه گون آن افکار خود مشوش ساخته بودم، دیدم آن بنده سراپا معاصی خدا، با رنگ و رویی باز تر و  ظاهری  ملایم تر، از آرامشگاهش بیرون جست و گویی که گردن رستم را شکسته باشد، دستی بر کمر برد و شانه ای بالا انداخت و لبخندی برلب، پیروز مندانه به جانب این جانب روانه گشت . چنان مستانه و شادمان راه می رفت که انگار می کردی دوباره از مادر متولد شده است. همین گونه پیش آمد و آمد تا چند قدمی بنده که ناگهان آن بهار جبین و لبخند انگبین چون خزانی تیره و تار شد. چشمهای بابا گوریش در یک آن می رفت تا از حدقه بیرون بپرد، طوری سرخ و سیاه شد که انگار از یک طناب دار آویزان شده باشد دستی بر کمر زد تا مگر قامت راست کند اما افاقه نکرد . عاجز و وامانده چون مادر مرده ها به اطرافش نگاه کرد خواست نعره ای بکشد اما انگار نفسش برید و چون گربه ای که یک گله سگ در پی اش باشند تند و سریع برگشت به همان جایی که می بایست باشد.دو هزاری ام افتاد که بیچاره باید دل پیچه ای چیزی داشته باشد اما از ترس گناهش قضاوتی نکردم تا مگر خودش بیاید و از خودش چون و چند حکایت پرسم.

انتظار قدری طولانی گشت اما عاشق را انتظار می بایست و من نیز رسم عاشقی نیک به جای آوردم تا اینکه از در در آمد و من نیز از خود به در شدم . چونان آهویی در خیل گلها، خرامان به جانبم آمد و در کنارم آرمید. چون رام شد پرسیدم این چه حالت بود؟گفت:« از رادیو شنیدیم ، بُنی از بهر کارمندان پرداخت می کنند که آنرا برنجی و مرغی و عدس و روغنی بر ماست. عیال که انگار از محبت هرگز ندیده و نشنیده دولت متعجب گشته بود و صد البته از خوشحالی در پوستش نمی گنجید نعره بر آورد که ای بیهود مردک، چه نشسته ای که اکنون رقیبانت گوی سبقت از تو می ربایند و تمام آن نعمات را به تاراج می برند و سرمان همچون همیشه بی کلاه می ماند. بلند شو ... بلند  شو که دیگر قریب است از هوس یک پلوی اساسی، جان به جان آفرین تسلیم نماییم.

دیدم مروت نیست اهل خانه را بیش از این از نعمتهای خداوند بی نصیب گذاریم و آنان را که شکمی صابون زده اند تا چلویی خورند و صفایی ببرند منتظر.لهذا گیوه ها را برکشیدیم و به سرعت به محل مقرر رسیدیم ،بُن راگرفتیم و صف کشیدیم و خریدیم و رهیدیم و به خانه رسیدیم.عیال که قابلمه بر اجاق و ملاقه در دست، انتظارمان را می کشید اقلام را از دستمان گرفت و فی الفور چلو مرغی ساخت بس چرب و نرم . اهل خانه چونان قحطی زدگان چنان حمله ای بر غذا بردند که نزدیک بود اشتباهی سفره و متعلقاتش را هم به شکم بریزند. در بحبوحه ی آن بخور بخور به رسم جوانمردی ، کاسه ای بر دست گرفته و مقداری از آن پلو و لختی از گوشت مرغ مذکور را در آن ریختم تا مگر چرنده و پرنده ای نیز از این سفره بهره مند گردد.گربه ای را دیدم که از بوی خوش غذای مادر بچه ها سائلانه سر بر شانه نهاده و بنای «میو میو» را در آستانه در گذاشته است .کریمانه کاسه را پیش برده در مقابلش گذاشتم.جانور بیچاره سر به طمعی خام پیش برد و زبان به غذا زد و آن را لیسید، اما خیلی زود سر پس کشید و نگاهی عاقل اندر سفیه بر من کرد . احساس کردم حیوان بیچاره خجالت می کشد از محضرش مرخص شدم و از پشت پنجره  حرکاتش را زیر نظر گرفتم.گربه یورشی دیگر به طرف غذا برد اما بیچاره و دست خالی پا پس کشید و به حالت قهر رفتن را بر ماندن ترجیح داد . کفرم در آمد بیرون جسته و یک لنگه دنپایی نثارش کردم و چند فحش چارواداری بر او بستم. عیال که به صدای جنجال و هیاهوی دعوای بنده و جناب گربه بیرون  آمده بود دلیل عصبانیتم را پرسید. ماجرا را برایش تعریف کردم، او نیز تصدیق کرد که غذا طعم و بویی نامطبوع  داشت اما به قول خودش،حیفش آمده بود که این همه صغیر مادر مرده ی چلو ندیده و مرغ نخورده را دلسرد نماید .برآشفتم که ای لامذهب آخرچرا غذایی را که حتی گربه از خوردن آن امتنا کرد را به خورد بچه ها دادی ؟ جواب داد: چه می دانم می خواستید نخورید من که اجبارتان نکرده بودم.  سپس لبخندی ساختگی نثارم نمود و گفت: ان شاء الله که طوری نیست... اما ای کاش که دستش می شکست و غذا را نمی پخت ای کاش پایم قلم می شد و.به سراغ این .....»حرفش که به اینجا رسید دو باره سرخ شد و سبز شد و بور شد و درهم پیچید و بلند شد و با سرعتی ما فوق صوت به طرف (گلاب به رویتان) wc  رفت اما چشمتان روز بد نبیند در دستشویی بسته و کسی دیگر آنجا را اشغال کرده بود مستاصل دوری زد،بالا و پایین پرید و بی تابتر و بی قرارتر شد اما ناگهان انگار که آب سردی رویش ریخته باشند راحت شد و رنگ و رو به چهره اش برگشت،شلوارش نَمی خفیف پس داد، چلو مرغ کار خودش را کرده بود...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:31  توسط پدر مهشيد  | 

.

رفتن سوغات غریبی است

و دستها که در هوا معلق می مانند

 غریبتر

فقط باید یادمان باشد که در این سفر هر کجا که چشم می بندیم دوستانی را به یاد بیاوریم که هم نفسمان بودند.

هیچ دلم نمی خواست مطلبی را که روز دوشنبه نوشته بودم بر وب قرار دهم احساس می کردم این مطلب صرفا یک احساسات زود گذری است که از یک حادثه ناگهانی شات می گیرد. احساس می کردم زمان همه چیز را حل خواهد کرد و لازم نیست من اینقدر احساساتی شوم احساس می کردم اگر نوشته های از سر دلتنگی را در وبلاگم بنویسم چیز قشنگی از آب در نخواهد آمد و مردی نوستالوژیک به نظر خواهم آمد اما مطلب امروز رضا یا همان هوچی خودمان به یادم آورد که یاد یاران یار را میمون بود/خاصه کان لیلی و این مجنون بود.

همه صحنه های این دوسال همچون فیلمهای فارسی که در دوره نوجوانی و عنفوان جوانی با ذوق آنها را می دیدم همیشه در جلوی دیدگانم هستند همه آن صحنه ها با تمام تلخی ها و شیرینی هایش. صحنه های آشناییهای اولیه ، ژستها و گاردی که در برابر هم گرفته بودیم و ارزیابی های شتاب زده ای که در مورد هم می کردیم. به راستی چه زود و چه خوب گذشت انگار همین دیروز بود که رضای عزیز سر کلاس استاد عبادی پیدایش شد. با ژستی کوچه بازاری و هیبتی که به جن زده ها می ماند و خوب یادم می آید که با آن اطلاعات تاریخی اش حال آن دخترک معلوم الحال را گرفت و من احساس کردم که جنسمان اساسی جور شد آری گذشت .... گذشت دیگر آن خوابگاه و تختهای بلندی که مامنمان بود و بیچاره رجبی که خوب از دستمان خلاص شد که در این مدت خواب و قرارش را از او گرفته بودیم و البته او هم  خوب شده بود دایره المعارف یا بهتر است بگویم دایره الظرایف ما.و شیر دل که تنها مرد محبوب رجبی بود و البته به راستی مردی معتدل و میانه روی که کمتر کسی بود که از دست و خسته شده باشد و دلش از او رنجیده باشد انگار مهره مار داشت که از استاد حسینی تا رجبی معمار و ....همه و همه او را دوست داشتند و بر دوستی اش معترف بودند و یار غار دیرینش هم با تمام شیرینی کودکی اش مردی بزرگ خواهد شد البته اگر صحبتی ها یی بودن خود را تقویت نماید او را هم همه دوست داشتند جز همان رجبی معماری که دوست نداشت سر به تنش ببیند. ایرج که بیش از همه در کارهایی تبحر داشت که دیگران در آن مهارت نداشتند و هنر ایرج هم این بود او در آینده مدیری کارامد و موفق خواهد شد اگر به قول خودش سفری به مالزی نماید و تحصیلی در آنجا برهم زند عباسی را چرا نمی گویی که مردی بود سرشار از احساسات و شوری که تا تقی به طوقی می خورد زود بر می آشفت و عنان اختیار از کف می داد و شاید هم بعدها خودش از کرده اش پشیمان می شد.حسن که به قول خودش دو طیف را لایق دوستی می دانست هپو و پولدار و افرادی که خارج از این دایره تنگ قرار داشتند دوستش نبودند هر چند احساس می کردم که در پایان سال او با ما رابطه دوستی خوبی داشت که نشان می داد او در افکارش تعادل ایجاد کرده و یا اینکه ما.... بگذریم از جعفر هم یادی بکنیم که انگار شطرنج بازی قهار بود که همه چیز را پیش بینی می کرد مردی زرنگ و خونسرد و داننده.

رحیمی را چرا نمی گویی که احساس می کنم دیگر شخصی مثل او را تا پایان عمر نخواهم دید با تحلیلهای عجیب و غریب و جمع بندی های دور از انتظار، او به راستی دایره المعارف دهه های 70 و 80 و 90 میلادی بود که ما در آن زمانها کودکی بیش نبودیم . ابراهیم هم که اصلا جاخالی داد و کمتر پیدایش بود همانگونه که در والیبال با جای خالی روزگار می گذراند در کلاس آمدن هم  جای خالیهای خوبی میداد.و اما پرویز که به راستی چون مادری دلسوز و خواهری با نجابت!!!!! بود او هم خوب می فهمید که چگونه با جمع  تا کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب و به راستی که پسری با صفا بود که همه از او دلی خوش داشتند.و اما در این دم آخری جای خالی خانم های کلاس هم سخت محسوس بود خانم فضلی با کیاست و زیرکی و مهربانی که همیشه چاشنی کارش بود. خانم مطیعی با آن سادگی و محبت خاصی که  او را چون خواهری دوست داشتنی، عزیزش می کرد و خانم احمدی بزرگ با آن لحن و مسلک داش مشدی گری و آدامس معروفش و خانم احمدی کوچک با آن سلک و سلوک پسرانه و زود از کوره به در رفتن ها و البته مهربانی هایش و خانم اصالت با ویژگی هایی که او را به قومیت خودش ربط می داد و می شد بفهمی که از قوم بزرگ ترکهاست.خانم قاضی مرادی که مهربان و عزیز بود و .... همه گذشت و تمام شد .

باری این روزگار غریب هم در قریبی گذشت و از آنهمه چیزهای خوب و بد فقط خاطراتی شیرین در دلها حک شده که تا پایان عمر از یاد رفتنی نیست و تا زمانی که هستیم و خون در رگهایمان می رقصد همدیگر را به نیکی یاد خواهیم کرد.

 

دوستان یاران و همراهان ما هم می رویم

 در نهایت ساده و بی ادعا هم می رویم

گرچه تک تک داخل این معرکه وارد شدیم

دست در دست هم و یکجا و باهم می رویم

 

 

دوستان در این زمان از ما چه مانده؟هیچ هیچ

جزنگاه مهربان و خنده هایی ماندنی

بگذریم از گریه ها و اشک ها و رنج ها

بگذریم از دشمنی های به جا ناماندنی

 

بگذریم از اینکه در کنج نگاه عاشقی

موجی از رنگ توهم صحبت از بیداد بود

بگذریم از اینکه در کنج صدای من و تو

گردی از اندوه و حسرت زنگی از فریاد بود

 

دوستان ما می رویم و بازهم گردون دون

می ستاند دست یاری شماها را ز ما

می سرایم از قضا شعر جداییهایمان

لعن و نفرین برجدایی وای از دست قضا

 

دوستان حالا که اینگونه زپیشم می روید

رنگ گلهای بهار عمرتان پر رنگ باد

عمرتان سرشار از عشق و محبت یارتان

فکرتان مشغول اما عاری از نیرنگ باد!

 

به سزاست که در این دم آخری هم یادی از اساتید مهربانمان داشته باشیم که در این دوساله همواره تجسم عشق و ایثار بودند اما فکر می کنید من از آنها چه آموختم؟..... بسیار چیز ها اما دوست دارم هر کدام را با یک اسم وداع گویم

عبادی: سید محمد خاتمی

ساسانیان: دانشجو نباید دندانهایت را بشمارد

مجد: لبخند

نجفی : سیاست

کاظمی پوران : مردی برای تمام فصول

یزدی : اهل دل

صادقی: آرامش

سادئی : تحقیق

عرب: با پا پیش بادست...

و اما خانمها:

حسینی : سیر و سفر

فرجی : زبان علمی

نامدار: دفاع از شیعه با زبان انگلیسی !

سلیم نژاد : کمرویی

 

 

 

و اما مطلبی را که هوچی عزیزمان نوشته اند:

 تمام شد.آن اتاق 6در4گرم با پنجره های بی توری تمام شد.اجاق و رقصهای ساده دلی اش تمام شد.دیگر آماری از ان روستای زنجان نخواهد داد تا همشهریان برآشفته گردند.ایرج و تحلیلهای روشنفکری اش با طعم پیتزا تمام شد.عباسی و قهقهه های معروفش تمام شد.عباسی و پرسشهای کلیدی اش از معمار....رحیمی و کنفرانسهای پر ملاطش...رحیمی که آخرین جمعبندی را نکرد تمام شد.صحبتیها و لهجه نابش با گوشی جدیدش تمام شد و مسلکش نیک و دوستانه شد.شیردل با کارت عشق تازه یافته اش هرچند برای او آغازی بود تمام شد.پرویز و غرغرهای شبانه اش به وقت خواب تمام شد.پرویز راحت شد از مادری و بار خوابگاه را به دوش کشیدن.حسنعلی هم تمام شد.اعتبار نامه ی نمایندگی اش هم به پایان رسید وزین پس خاطراتش او را نزد ما نمایندگی میکند.جعفر با تهرانگردی های مشکوکشءجعفر با متانت همیشگی اش تمام شد.معمار هم..معمارو همه چیز دانی اش...معمارو سرگرمی های شبانه ی عباسی.. تمام شد.روح الله عزیز.رضا هم تمام شدو نمیدانم از رضا چه بگویم؟جز اینکه رضا هم بی شما تمام شد.امید جوان تمام شد.اعتماد تمام شد.رسالت و کائنات تمام شد.بساط شطرنج برچیده شد.ته دیگهای سلف تمام شد.بلوتوثهای دائم در رفت و آمد تمام شد.حتی پوستر حجم جسد بر دیوار محو شد.آنهمه شیطنتهای کلاسی و جارو جنجالها و اساتید مهربانمان...همه تمام شد.ابراهیم تمام شد.ابراهیم را وقت خدا حافظی من دیدم که نم اشک بر چشم دارد.صبر نکرد و زود بدرود گفت تا لابد اشکهایش سرازیر نشوند. همه تمام شد.اما یادگار هایتان دیگر تمام شدنی نیست.مثل فیلمهای گوشی من که آخر ندانستم چه کسی پاکشان کرد!یادگار هایتان که باقیست.مثل همینها که نوشتم و بسیاری که نوشتنی نبود.اما نیک میدانم که این پایان 2ساله برای همه تان آغازی نو خواهد بود.فردا همه را خواهیم دید.با مدرکی بالاتر و دانشی افزونتر و پستهایی مهمتر.اجاق جان:آیا تو هم باور داری این حقیقتی است که از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟نمی دانم.اما این فرصت دوساله چنان روشن وسبز در ذهنمان نقش بسته که حتم دارم خاطراتش تا همیشه پیش چشممان روشن و زیبا خواهد ماند.اگر با دوستان جایی و گاهی گرد امدید این دوست مشهدی را نیز یادی کنید که من در جنوبی ترین نقطه کشور خواهم بود و البته فاصله هرگز در قلبم یادتان را نخواهد زدود.این یادداشت هم تمام شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:33  توسط پدر مهشيد  | 

آخرین باری که در خصوص تورم و گرانی و نمی دانم هزار من حرف صد تا یه غاز اینجوری سخن راندم و پا را از دایره ادب و احترام و اکرام و تکریم برون نهادم ،دوستی دیر آشنا و نه چندان دانا ، مرا نهیبی زد که چه می گویی و دهان یاوه گویت را به جای فکر به کار انداخته ای و  شروع کرده ای به بد گویی از زمین و زمان، بس کن این شیوه مزخرفت را که دوصد گفته چون نیم کردار نیست و.... البت این سخن که در وادی امر بسی ناپخته و خام می نمود و آن هم از دهان نامبارک حضرت استاد هوچی، بیرون تراویده بود مرا به ریشخند و نیشخند انداخت که هوچی ما را باش که او هم به هیبت مردی دانشور در آمده و دارد نصیحتمان می کند که ال بکن و ال نکن.گو اینکه خودش در الافی دست همه را ازپشت بسته و دائم کاری نیست او را جز هوچی گری و زمین و آسمان بر هم ریختن و آب در هاون کوفتن.لکن کمی که این ذهن معیوب را به کار گرفتیم، دیدیم پر بیراه هم نمی گوید این بنده خدا. لذا لازم دیدیم بر او هم نصیحتی به شیوه نصیحت الملوک،پندی شاهانه در نصیحت رعیتی پا برهنه به صورت شعری ناچیز روا داریم و او را از الطافمان و این افکار عمیقمان بهره مند سازیم.

لال شو ای کافر شیطان پرست

بی شعور و احمق و بی دین و پست

 

انتقاد از حاکمیت می کنی؟

فسقلی گویا مخت معیوب هست؟

 

رشته ی حرفت زدستت رفته است

یا که دیوانه شدی یا خنگ و مست

 

آن دهان یاوه گویت  را به گل

یا به مشتی آهنین باید که بست

 

روزی از این روزها همچون قلم

استخوان های تو را خواهم شکست

 

سرنوشتت را چنین بنوشته اند

یا بمانی زیر پا یا زیر دست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:9  توسط پدر مهشيد  | 

عید است و دوباره می توان میوه گرفت؟

آجیل و کت و شیرنی و گیوه گرفت؟

سر تا به فلک کشیده نرخ اجناس

ای داد که دل از این جو و شیوه گرفت.

 

ولی با وجود این حرفها عید رو به همه عزیزان تبریک می گویم و از خداوند رحمان برای تمامی دوستان و مهربانان طلب روشنی گرمی دلبردگی و وارستگی دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 9:17  توسط پدر مهشيد  | 

«مرگ»

 

مرده اي را مي برندش باز هم بر روي دست

سوي قبرستان گنگ و پير و بي رحم و خموش

سوي خاموشي و هم آغوشي مرگي حزين

 مي خزد آرام بر بالاي دست و روي دوش

 

 

چشم ها گريان و دستان روي سينه خفته اند

گرد اندوه از دل خورشيد مي ريزد به زير

مادري آنگونه بر صورت و سينه مي زند

گويي از دنيا بدون نوگل خود هست سير

 

باز هم آواز شوم آلود يك نوحه سرا

درد را در چشم بابايي دو چندان مي كند

 واي واي و هاي هاي پر شرار و شور او

درد را در سينه هاي دردمندان مي كند

 

ياد حبس آرزوها زير تل خاك گور

بغض را لبريز از فريادهايم مي كند

خانه دل را كه از جوشيدن خون گرم هست

روشن و لبريز از ارشادهايم مي كند

 

 

هاي مردم ها چرا بر سينه و سر مي زنيد

او هم آغوش كفن در خاك گور آسوده شد

حيف از آن چشمان خاموش و عميق و گنگ او

كز نگاه پستي دنيايتان آلوده شد

 

بش نمائيد اينهمه آه و فغانهاي عبث

كه شما خود بر گريه هاتان لايقيد

در ميان موج هاي سهمگين زندگي

ناتوان و خسته مانند شكسته قايقيد

 

بس نماييد اين هياهو،بس كنيد و بس كنيد

بين ماها فرق چندان اندكي هم نيست، نيست

او به يك باره شماها اندك اندك مرده ايد

زندگي در شاخه هاي پيچكي هم نيست،نيست.

 به روح اکبر عزيز که مرگ آرزوهايش را چون يک هيولا بلعيد و و را در اوج جواني به خزاني ابدي برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:11  توسط پدر مهشيد  | 

نام این هوچی  ما شاملکی است

الحق والانصاف که مرد کلکی است

با دیدن او همیشه می ترسم چون

این دلبر ما شبیه مرد نمکی است!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:30  توسط پدر مهشيد  | 

خوابگاهی دارم و تختی بلند

با اتاقی مثل زندان شبه بند

 

پنج شش تا هم اتاق با شعور

جملگی «باهوش» و پر از شر و شور

 

بارها افتاده ایم از تخت ما

سخت بشکسته سر و گردن و پا

 

گاهی از اوقات غمگین می شویم

بس متین و سخت سنگین می شویم

 

بارها هم بر سر جارو زدن

در پی مکریم و یا نا رو زدن

 

«جشن می گیریم ما جشن پتو

ساده ایم و صاف مانند اتو»

 

شیر دل در فکر درس است و ولی

احمدی مشغول کشتی با علی

 

کارت عشق شیر دل گم می شود

هم سخن با مردی از قم می شود

 

پرویز عبدی می شود  مامان ما

آشپز باشی بی دندان ما

 

ایرج آن قهار مرد تخته نرد

می کند دائم در این عرصه نبرد

 

صحبتی ها اهل قیدار نبی است

بر خلاف مسلکش، اسمش علی است

 

یک رضا داریم اهل مشهد است

هو چی و تاریخ دان، ناخورده مست

 

جعفر گورباچف داننده هم

می پرد با همرهانش بیش و کم

 

از رجبی می شود یک جمله گفت

او سخن ها گفت و هیچ از من شنفت

 

می شود گفت از رحیمی عزیز

او که اهل خلط  بحث است و تمیز

 

می کند گفتارها را قبض و بسط

با تمام حوصله با عدل و قسط

 

جای ابراهیم هم بس خالی است

 کاو تمام حرفه اش جاخالی است

 

خوابگاه ما مکان دیو هاست!

یک مکانی هم به جا هم نابه جاست

 

نقل مجلسهای ما اندر اتاق

صیغه است و ازدواج است و طلاق

 

گاهی از فرهنگمان دم می زنیم

گاه با کفشی سر هم می زنیم

 

در بهنگام وجود کار سخت

می خزیم همچون سمندر روی تخت

 

ما همه شب زنده داران خفا

ناله ها داریم از ظلم و جفا

 

اهل رقص و عشوه و شوریدنیم

عاشق خوشحالی و خندیدنیم

 

الخلاصه می کنم این قصه را

این چنین ماهیت بی غصه را

 

«زندگی ام را کنون کرده تباه»

زندگی توی اتاق خوابگاه

 

     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط پدر مهشيد  | 

 

                                                            

 

مشارکت و ضرورت آن

خدا آن ملتي را سروري داد 

كه تقديرش به دست خويش بنوشت                                        

به آن ملت سرو كاري ندارد

كه دهقانش براي ديگري كشت

 

هر روز درميان نوشته هاي مطبوعات و كتابهايي كه ورق مي زنيم و يا در صحبتهاي محاوره اي هر روزه(هرچند اين روزها خيلي كم) از مشاركت زياد مي شنويم و مي گوييم خيلي وقتها هم براي آنكه ژستي گرفته  باشيم خودمان را در پس اين كلمه تحت عنوان معاند و موافق قرار مي دهيم . اما براستي مشاركت چيست؟ چه مفهومي دارد ؟ آيا اصولاً چيز مضر و بدي است يا نه براي جامعه و انسان، نيك روزي و بهروزي مي آورد؟اين مفهوم از كجا در ادبيات و فهم و ادراك ما سبز شده  و آيا اصلاً با جامعه حال حاضر ما سنخيت و پيوستگي دارد؟اينها همه سوالاتي است كه ممكن است ذهن همه ما را به خود مشغول كرده باشد.

مشاركت در معني سنتي آن عبارتست از پيوند دوسويه، سازنده و سودمند ميان دو تن يابيشتر. در تعريفي كه سازمان ملل ارائه داده اين مفهوم دست مي دهد كه ؛«دخالت و در گير شدن مردم در فراگردهاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي كه بر سرنوشتآنان تاثير مي گذارد»در اين تعريف سه انديشه مهم نهفته است: در گير شدن،ياري دادن و مسئوليت . يعني افراد در اين فراگرد به گونه اي فعال درگير مي شوند و چه بسا در اين درگيري، به افراد و گروهها ي همسان در جهت و راستاي هدفي كه به آن معتقدند  كمك و ياري مي كنند و اين ياري آنها تؤام با مسئوليت است.

در جامعه ما به اشتباه تلقي مي شود كه اين مفهوم ره آورد فرهنگ و تمدن مغرب زمين و محصول عصر روشنگري و جامعه سرمايه داري و دموكراسي غربي است در حاليكه تاريخ و آموزه هاي ديني ما بر مشاركت مردم بر سرنوشتش بارها و بارها تاكيد داشته و دارد و صد البته اين مفهوم با روح و بطن دين و مذهب ما نه تنها بيگانه نيست بلكه سازگار و قرين است.در تاريخ اسلام مي خوانيم كه امام علي (ع) با و جود آنكه ايشان از طرف خداوند به امامت رسيده بودند ولي به دليل بيعتي كه مردم با او به عنوان «خليفه » نكرده بودن بيست و پنج سال خار در چشم و استخوان در گلو ، سكوت كرد و به خاطر احترام به تصميم مردم در سرنوشتشان تمام اين سالها نه تنها كار شكني نكرد بلكه همواره در كنار مردم حتي به خليفه منتخب مردم نيز به عنوان مشاور كمك مي كرد.و هم او بود كه به خاطر مردم و بيعت شان بعد از 25 سال بر مسند خلافت نشست با وجود اينكه 25 سال بود كه از طرف خداوند به امامت رسيده بود . برخي از علمای دین بر اين نظرند كه معرفي امام به حكومت جنبه تعييني دارد نه تحميلي و معصومان حق حكومت از طرف خدا دارند كه قابل فسخ نيست در حاليكه حق حاكميت از آن مردم است و اين حق قابل فسخ و انتقال به ديگري است.  استاد مطهري مي گويد«اگر امام به حق را مردم ، از روي جهالت و عدم تشخيص نمي خواهند او به زور نبايد و نمي تواند خود را به مردم و به امر خدا تحميل كند.لزوم بيعت هم همين است»(حماسه حسيني: مطهري،107)

در كلامي از حضرت علي (ع) مي خوانيم كه : «رسول خدا مرا متعهد به پيماني كرده و فرموده بود: پسر ابيطالب ولايت امتم حق توست. اگر به درستي و عافيت تو را ولي خود كردند و با رضايت در باره تو به وحدت نظر رسيدند امر ايشان را به عهده بگير و بپذير ؛ اما اگر در باره تو به اختلاف افتادند آنها را به خواست خود واگذار زيرا خدا راه گشايش را به روي تو باز خواهد كرد» ايشان پس از قبول بيعت مردم بر منبر رفته و خطاب به آنها فرمود«اي مردم اين امر ، امر شماست. هيچ كس جز آنكه شما او را امير خود گردانيد، حق امارت بر شما را ندارد.» و اينچنين شواهدي كه بيانگر سازگاري اسلام با مشاركت جويي و مشاركت خواهي مردم است به حدي است كه از ذكر موارد در اين مقال خودداري مي كنيم.

باري مشاركت چه در شكل و مفهوم غربي و چه در مفهوم اسلامي در بردارنه سه عنصر اساسي است:1-سهيم كردن مردم در قدرت2-كوشش هاي سنجيده گروه هاي اجتماعي براي در دست گرفتن سرنوشت و بهبود اوضاع زندگي 3-ايجاد فرصت هايي براي گروههاي فرودست(چين سرخ،ادگار سانو:153)جوامع توده وار و سنتي براي ادامه زيست در جهان متكثر امروز چاره اي جز حركت به سوي جامعه مدني و جذب و جلب مشاركت همه مردم در قالب نهادهاي مدني ندارند. وقتي مردم با تشكل در قالب نهادهاي مدني،احزاب و NGOها توانستند اراده خود را تحقق بخشند و صدا و آرمانهاي خود را به گوش حاكمان برسانند ديگر نياز و ضرورتي براي شورش و آشوب و احيانا انقلاب باقي نمي ماند و اين روند به بهبود زندگي اجتماعي مردم از نظر آزادي هاي سياسي و اجتماعي مي شود كه اين امر نيز به نوبه خود حتي در وضعيت معيشتي مردم نيز تاثير مي گذارد.چرا كه افراد آزاد طبيعتا افرادي مشاركت جو هستند و اين مشاركت جويي باعث كنترل دولت و حكومت و اين كنترل باعث خواهد شد كه دولت و حكومت مجري اراده مردم بوده و اراده مردم هيچگاه بر عليه خودشان و منافعشان نخواهد بود.

اما با وجود اهمیت مشارکت در تمام عرصه های زندگی که منجر به بهبودی وضع زندگانی بشر میشود آیا ما مردم مشارکت جویی هستیم؟ و اگر نیستیم مشکل از کجاست ؟ چرا فرهنگ مشارکت در جامعه ما نهادینه نمی شود؟مسلماً مشارکت صرفا به حضور در پای صندوقهای رای خلاصه نمی شود و با توجه به آمار شرکت کنندگان در این فراگرد نمی توان رای به مشارکت جویی و مشارکت خواهی مردم داد هرچند  که یکی از پارامترهای اساسی در تعیین مشارکت مردم یک جامعه محسوب می شود.مشارکت آن گونه که در بالا سخن از آن رفت دارای سه عنصر اساسی است که متاسفانه واقعیتهای اجتماعی بیانگر این نکته تلخ است که مردم کشور ما (و خصوصاً شهر ما) افراد مشارکت جویی نیستند .بدیهی است که مردم باید در همه امور مشارکت کامل،آگاهانه و فعال داشته باشند. عرصه های مشارکت مردم را نتمیتوان به یک یا چند حوزه محدود کرد نمی توان گفت که مردم فقط باید در حوزه سیاسی یا اقتصادی یا .... مشارکت داشته باشند. نمی توان در حوزه اختیار و تصمیم گیری از آنها مشارکت را سلب نمود و انتظار داشت که در حوزه مسئولیت پذیری، مشارکت کرده و هزینه تصمیمات ما را بپردازند.لذا مشارکت باید همه جانبه و فراگیر و کامل باشد.

نخستین و در عین حال مشکل ترین عمل در بحث مشارکت، تحقق مشارکت سیاسی مردم است و برای اینکه توسعه سیاسی تحقق پیدا کند «علاوه بر نهادهای قانونی ایجاد تشکل های شناسنامه دار و مشخص که در حد و اندازه خود و در چارچوب قانون سخن می گویند و هر کدام سخنگوی بخشهای مختلف جامعه ما هستند لازم است»( فصلنامه فرهنگ مشارکت، سید محمد خاتمی: سرمقاله)اگر مردم محورند و اگر همه چیز برای مردم است باید توسعه سیاسی را به عنوان یک اصل و محور بدانیم.از آنجا که توسعه سیاسی مستلزم توزیع مجدد قدرت و به تبع آن ثروت و معرفت و منزلت است و این امر چون با منافع تثبیت شده گروهها و جریانات و سرآمدان قدرت در تعارض و تضاد است با دشواری همراه است و به سادگی امکان پذیر نیست و افراد ذی نفوذ و صاحبان قدرت نه تنها از این روند حمایت نمی کنند بلکه با تمام قوا در برابر مشارکت جویی نخبگان دیگر مقاومت می کنند .لذا ساده اندیشانه است که ما تصور کنیم که جریان مشارکت جویی و مشارکت خواهی جریانی از بالا به پایین است و صاحبان زور و زر از مشارکت فعال افراد و گروهها و نخبگان حمایت می کنند.

پس چاره چیست و مردم چگونه می توانند در اموری که در دست عده ای به انحصار در آمده فعالانه مشارکت نمایند؟ .فرآیند مشارکت از جنس اطلاع رسانی نیست که بتوان در مدت کوتاهی و به وسیله یک شیوه نامه مدون آنرا از عرصه آرمان به میدان عمل آورد و اجرا نمود. مشارکت قبل از هر چیز یک فرهنگ است و هر پدیده مترقی تا زمانی که به شکل یک فرهنگ در نیامده و لباس فرهنگ نپوشیده ماندگار و جاودان نخواهد شد. همانگونه که وایزمن می گوید :«انقلابها هرچند اصیل باشند تا به فرهنگ تبدیل نشوند ماندگار نخواهند شد». مهمترین عنصر محوری در مشارکت گریزی یا مشارکت پذیری در امور حکومت اعتماد است.اعتماد متقابل حکومت و مردم را می توان محور و مدار مشارکت مردم دانست. مردم ما از نظر فرهنگی و تاریخی دچار یک مشکل هستند و آن عدم تجربه نظامهای مردم سالار است. در فرهنگ رایج ما شهریار، قیم جامعه محسوب شده و هم اوست که می تواند در تمام حوزه های زندگی مردم دخل و تصرف نموده و صاحبنظر باشد و اینکه او از نظر ایده و تفکر توده مردم استفاده نماید و اجازه مشارکت به آنها بدهد حالت مضحکی به خود می گیرد و این امر ناشی از سلطه تاریخی حکومتهای خود کامه و شاهنشاهی در طول تاریخ است و حال که مردم در طول دوره ای سی ساله جسته و گریخته توانسته اند مردمسالاری را تجربه کنند حافظه تاریخی آنها اجازه اعتماد به خود و صاحبان حکومتشان را نداده و حتی این عدم اعتماد در بسیاری از دولتمردان ما هم تسری پیدا کرده و موجب شده است تا به واسطه همین عدم اعتماد، فرهنگ مشارکت در مردم ما هنوز درونی نشده و هنوز در سطح جامعه ما نگاه بدبینانه ای به این فرآیند و جود داشته باشد. وقتی که فرار از مالیات و قانون شکنی و .... در جامعه ما برخلاف جوامعی مثل سوئد و ....  دیده می شود بیانگر این نکته است که در جوامع ما بر خلاف جوامع دموکراتیک اعتماد نسبت به حاکمیت پایین است و مردم شک دارند که این قوانین و هنجارهای شهروندی در جهت منافع آنها باشد همچنین وقتی هیچ ابزاری برای نقد سازنده و آرام قدرت در دست نیست و دسترسی مستقیم به مسئولان در جامعه ما به راحتی میسر نیست حاکی از عدم اعتماد مسئولین نسبت به توانمندی فکری و شعور اجتماعی عامه مردم است. در حالیکه با توجه به مطالب مذکور نمی توان گفت که این مفهوم عاریتی از فزهنگ غرب و یا شرق است بلکه در بطن اسلام و فرهنگ اسلامی ماست و به صورت  قانون اساسی در آمده است.پس باید عینک بدبینی و بی اعتمادی را نسبت به این پدیده به کناری گذاشت و با زدودن غبار تاریخی از فرهنگ اصیل اسلامی و توجه به قانون اساسی ،در نهادینه کردن مشارکت در تمام عرصه های زندگی به سوی آینده ای روشن گام برداریم و با وارد شدن در خم کوچه اول(مشارکت سیاسی) به یاد داشته باشیم که:

گوسفند از برای چوپان نیست

بلکه چوپان برای خدمت اوست.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:58  توسط پدر مهشيد  | 

حکایت پیاز فروش دوره گرد!!!!!

 

 

آهاي آهاي اهل حال

 زنبيل و وردار بيار

 

دارم چيزاي ارزون

سيب و خيار و زيتون

 

سيب زميني پشندي

يه چيز بگم بخندي

 

آزادي انديشه

بدون پياز نميشه!!! 

 

گمان نكنيد مورخ باشي فقط خوره تاريخ دارد و چار تا جمله از اين گوشه و آنگوشه برداشته و شده آتش بيار معركه و اسب فصاحت در ميدان بلاغت مي راند و دنباله رو آن شاعر عليه العنه اي شده  كه فرمود :

تاريخ بخوان تو اي پسر جان

تا خر نشوي تو سهل و آسان

نه داداش گلم!! از اين خبرا نيست مورخ باشي درست است كه تاريخ را دوست مي دارد و به نوعي سينه چاك چاكر صفت اين رشته طويل و بي انتهاست اما دوست دارد كمي هم مزاح قاطي كارش باشد و كمي هم ملت به ريشش بخندند . البته خندیدن چیز بدی نیست همانطور که آرزو بر جوانان عیب نیست! هر چند  که این روزها خندیدن هم کار سختی شده و برای خندیدن و خنداندن یک نفر حرفهای صدتا یه غاز ما که سهل است هزار و یک قلم قلقلک هم روی ابنا بشر پیاده کنی محال است بتوانید یک لبخند خشک و خالی دشت کنی چه رسد به اینکه مثل قدیم ندیم ها بتوانی دندانهای افراد را هم بشماری!!علي ايحال براي اينكه بيكار نباشيم و شلنگ تخته اي انداخته باشيم به نقد و تفسير شعر وزين «آهاي آهاي...» مي پردازيم؛

شاعر در مصرع نخست ، تمامي اهل حال ها را مورد خطاب قرار داده ، كه اين خود از شادابي شعر حكايت دارد ونيز ممكن است شاعر خداي ناكرده زبانم لال، در حالت نعشگي و به اصطلاح امروزي ها در فضا، اقدام به سرودن شعر نموده است و از آنجا كه طبق قضيه منطقي و صغري و كبري، ما اين قضايا را خواهيم داشت كه ؛ هر نعشه اي در فضا است (صغري) و هر فضا نوردي معتاد است(كبري) پس شاعر ها آدم بدي هستند(نتيجه) ما در مي يابيم كه شعر آغاز قشنگي دارد !

و اما در مصرع دوم، شاعر با تمام حواس پرتي و چشم سفيدي به تشویش اذهان عمومی پرداخته، از تمام اهل حال ها در خواست مي كند كه زنبيل به دست به طرف او بيايند  كه اين قسمت البته به خاطر نتيجه گيري هاي مخالف حقوق بشري و برخي ملاحظات اخلاقي و عرفاني تفسير نمي شود.

در بيت دوم گويا شاعر از فضاي گراني حاكم و تورم سوء استفاده كرده و در صدد تبليغات انتخاباتي است هر چند ممکن است خود این موضوع را انکار کند و بگوید حتی گرانی در کار نیست چه رسد به اینکه در صدد تبلیغات باشد اما اشتباه فکر کرده است ما که این دندانها را در آسیاب سیاه نکره ایم کلی دود و دم خورده ایم وسرد و گرم کشیده ایم! شاعر به دروغ شعارهایی باب میل عوام داده است تا خود راآدم محبوب و احیاناً منجی نشان دهد  چراكه(به فرض محال) ممكن است كه بتوان سيب و خيار را به صورت درهم با قيمتي پايين تر از قيمت هاي بقالي ها، از فروشندگان دوره گرد خريد اما زيتون چيزي نيست كه بشود آنرا به بهايي كمتر از كيلويي پنج هزار تومان تهيه كرد. لذا نتيجه مي گيريم كه تبليغات انتخاباتي را نبايد زياد جدي گرفت!

در بيت سوم شاعر با ياد آوري گراني سيب زميني پشندي، به تناقض گويي پرداخته و با  لودگي خود را آدم خوشمزه اي نشان داده  و ما را به خنديدن در حين بي پولي دعوت مي كند. كه اين خود حكايت از آن دارد كه شاعر مبتلا به بيماري اسكيزو فرني و يا دچار روان پريشي و اختلال دو شخصيتي است.

اما الحق والانصاف  شاعر به نيكي از پيازي نام برده كه در جای جای ادبیات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ما ریشه دوانده و اسم و رسمی به هم زده است شاید شما فکر کنید که شاعر در بیت اخیر کمی پیاز داغش را زیاد کرده و دو مقوله  غیر مرتبط را بی حساب و کتاب به هم مربوط دانسته است اما خبط نکنید که مورخ باشی حساب کار دستش است و همینطورالکی سخن پراکنی نمیکند و و ابزار تبلیغاتی هر کس و ناکسی نمی شود چه رسد به یک شاعر زپرتی که نه آوازه ای دارد و نه آوازی . لذا برای استواری کلام ، با اطمینان تام، قصيده بلند  مرحوم مغفور شادروان نوركور،شاعر قصيده سراي شهير كه در وصف پيازسروده شده است را  متذکر می شوم  كه متاسفانه مصرع اولش يادم نيست و مصرعهاي بعدي هم كه اصلا سروده نشدند و ايشان قبل از سرودن مصرعهاي اخير جان به جان آفرين تسليم كرد.(روحش شاد )

اما نتيجه گيري اخلاقي اين قصیده اين است كه شاعرها حتي اگر تاريخ هم بدانند تغييري در نرخ تورم نخواهد كرد و پياز ارزان نخواهد شد! 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:59  توسط پدر مهشيد  | 

سلام این هم یه جور دوستیه با شوخ هایی!!! که همیشه به من لطف داشته اند

 

 

 

ای اهل هنر هوار و داد از یاران

از چکه و چکه های شعر باران

ای کاش که روزی زن مهدی گردد

یک پیر زن زشت و گر و بی دندان

 

 

باید که به مرکز تمدن سر زد

با کله به چشم بیتی انتر زد

یا آنکه شب عروسی بیت اله

انبوه گل لاله به روی خر زد !!

 

 

«می گفت نمی شود مگر عاشق شد»

« این را که سرود بی خبر عاشق شد»

 شاید که شما باورتان هم نشود

طوماری ما مثال خر!!!! عاشق شد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:55  توسط پدر مهشيد  | 

قابل توجه کسانی که زیادی احساساتی می شن مصرع سوم لپ را شامل می شود نه لب را و البته غیر از لپ به هیچ حوزه استحفاظی دیگری تجاوزی صورت نمی گیرد

بازهم شعر قشنگی گفتی

باز هم قلب مرا آشفتی

آن لپ تو را چو یاقیان می مکمش

یک روز که تو به چنگ من می افتی

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:23  توسط پدر مهشيد  | 

این دل اسیر توست عزیزم 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:26  توسط پدر مهشيد  | 

گویا همه صاحبنظران گم شده اند

مفقود میان خیل مردم شده اند

یا آنکه جواهری درون قصر اند

با هوش و زرنگ همچو یانگوم شده اند

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:2  توسط پدر مهشيد  | 

در عشق تو من سینه سپر خواهم کرد

در پای قدمهای تو سر خواهم کرد

با این همه قلچماق کوی دلبر

آیا به سر کوچه گذر خواهم کرد ؟

 

 

ایمیل مرا نخوانده رفتی باشد

لبخند مرا دیدی و گفتی باشد

با این همه ظلمی که تو بر من کردی

ای کاش لباست همه نفتی باشد

 

 

 

شعر تو مرا عجیب بی سامان کرد

عاشق شدن مرا ولی آسان کرد

چون ماه «مقنعی» گم و سر درگم

ما را سر و ته به چاه آویزان کرد

 

 

شعر تو نسیم صبح کوهستان است

عطر نفست نوید یک باران است

تو مثل ژیان خوشگل و قرمز رنگ

هر چند که رفته ای غمت در جان است!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 16:6  توسط پدر مهشيد  | 

های ای دوست که بر ریشک ما می خندی

متلک ها ز کلک بر دممان می بندی

ماییم و دل آینه سانی کان هم

نخورد جز به نگاه رفقا پیوندی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:29  توسط پدر مهشيد  |